تبليغاتX
گفتگو...
 

پیکان آردی و پست مدرنیسم

 

نمیشه داداش نمیشه ...اهه ..آخه به چه زبونی بگم...من اصلا" نفهم ...من الاغ...من ..هر چی تو بگی...ولی نمیشه .

مرد بیچاره داشت دیوونه می شد آخه یعنی چه این ...ماشین صفر...عروسک ..مامان ....ولی توی یه سر بالایی نرم جونش در رفته...

اوسا قربونتم ببین یه کاریش کن پیش زن و بچه ها شرمنده نشیم

نمیشه داداش ..

آخه این که میگن اتاقش فرانسویی....

آره موتورش هم  مال میدون شوشه. بر منکرش لعنت ..خب منم میدونم ننه ش پژوه ، فرانسویه ولی اون بابایی که ترتیب  اونو داده تا شده پیکان آردی ، مال میدون شوش بوده......ببین عزیز من خودت رو اذیت نکن. این ماشین موتور همون پیکان خدا بیامرز رو داره ...بیش تر از این جون نداره...جون تو جونش کنی همینه ...حالا اومدن یه خورده بزکش کردن که نشد کار ...دو روز دیگه هوا گرم میشه کولر بزن ...انگار خروسی میمونه که موقع قوقولی قوقو روغن به فلان جاش مالیده باشن...زرت...زرت.... سنگینه ..این موتور کشش این هیکل  رو نداره.....

راننده بیچاره عاصی شده بود ..آخه برا اینکه خیلی کلاس داشته باشه داده بود حتی زیر درب کاپوت عقب رو عوض کرده بود و آرم پژو 405 هم زده بود پشتش، که کسی متوجه حرومزادگی این ماشین نشه....

توی همین فکرا بود که اوس علی پرید تو فکرش ...

"خب حالا زیر کاپوت رو عوض کردی .....اون زیرش  چی ...اون کله گاوی رو که مثل چیز.... آویزونه چیکارش می کنی....."

                                    *************

 

شعر را ول بکنید

بگذارید بخوابد آرام

 

***

پشت میز آبی

یک نفر شعر خدایی می گفت

"مریم عبدی" به ساز پسرش می رقصید

که چه فیلسوفانه

هی سیگار پک می زد

عمق وبلاگ سیاهش پر نور

شعر نو گم شده بود

 

"فلاح" می خندید

هم به ریش من و هم شعر سپید

توی وبگردی خود

به سرش می زد و "فلاح" می جست

آنقدر حال می کرد

که اگه راه میداد

با منی هم که دیگه حال نداشت ،حال می کرد

شعر را با قلم اندیشه

رنگ می کرد به جای مونالیزا

به " داداشی " می فروخت

                                                 

شعر را ول بکنید                                                                                          

بگذارید بخوابد دوسه روزی را بی درد و بلا

 

توی چاپخونه آب انباری

توی گاراژ پس دروازه غاز

یک نفر می خورد آب

توی پستوی غزل سازی  مش عبدالله

نوش جان همشهری!!!!

شعر خوب سیخی چند ؟

       

" موسوی " آخر تاریکی بود

وب او "با حال"  بود

"جیز و جیز" می کرد تا بشکفد از غنچه ی خشک

حافظ و سعدی و فردوسی را

کرده بود اوسکل و مست

طول شعرش به درازای اتوبان رسالت

دم دروازه ی قرآن چه دخیلی می بست

 

روی یک تخت سفید

یک نفر رفته به خواب

تا ورانداز کنندش " نیما "

نیم تنه بالا هیچ

(ما فقط نصفه ی پایین تنه را می بینیم

راز اسپرم و همآغوشی را می جوییم)

  

آن یکی جایزه می داد آنتیک

سکه و به به و چه چه ، تو بابا آخرشی

"خوشه " پشمش هم نبود

به محلات می رفت

می نشستند دو سه روزی لب جو

" جوجه بردارد از لانه ی مرغ"

شعر را داور بر حقی بود

 

آن یکی داد و فغان سر می داد

"جایزه مال مونه

چه کسی در همه ی عالم شعر

از کاکا بهزاد مو سرتره

مو خودوم شعر مدرن می خونوم

توی شط کارون "

 

نرسیده به مقابل

یک نفر می شاشد ایستاده

روی خشکیدگی شعر و غزل ، نو و سپید

تا صفایش بدهد

 

چه شلم شوربایی

توی هردمبیل اوضاع

یه نفر داد می زد

"دریدا دوو.....ست داریم "

مش فوکو فلسفه ی مطلق بود

ارتشی داشت دریدا که نگو

"نامی" و "ابدالی"

بی فشنگ و شمشیر

فندکش هم که دیگه گاز نداشت

 

شعر را ول بکنید

بستر خسته ی بیمارش را

پیش دکتر ببرید

این همه داروی بیهوشی و سرما زدگی

توی حلقش نکنید

کپل لاغر و رنجورش رو

پر آمپول نکنید

که شده آبکش این بیچاره

 

****

من دلم می گیرد

که چرا سنگ مزار شاملو

از سر مهر و محبت

دو سه روزی یکبار

قلب گورستان را می شکند

و خدا می داند

" مرغ آمین " ز سر شاخه ی  امید پرید

گر چه در خانه ی ما

یک نفر نیست ککش هم بگزد

" خانه ی دوست کجاست !!!!

 

                              

 

 

 

د

نوشته شده توسط ح. همایون در جمعه سی ام آذر 1386 |
 

تله موش و پست مدرنیسم..

 

و اینکه این قضیه از کجا آب می خورد حسابی همه رو کلافه کرده بود . عده ای می گفتند که شاید دزد باشه ،شاید شیطنت بعضی همسایه ها و خلاصه هر کسی یه چیزی می گفت. شده بود حکایت شب و روز ما آفتاب نشین ها که بیکار و بی عار و بی خبر از همه جا نشسته  و فقط داشتیم غیبت اینجا و اونجا رو می کردیم و بدون اینکه به هیچ نتیجه منطقی برسیم .

مش عباس که از همه مسن تر بود و چند تا پیرهن و شلوار و ...بیش تر از همه پاره و پوره کرده بود نظرش این بود که کار کار موش ها و بقیه جونور های موذیه و لازمه که حتمن دمار از روزگار اونا در بیاریم. این شد که نشستیم و کلی تله موش نو و دست دوم تهیه کردیم به این امید که دمار از روزگار موذی جماعت در بیاریم. تا اینجای کار هیچ مشکلی نبود.ولی مسئله این بود که برا به دام انداختن اونا لازم بود به روش های جدید متوسل بشیم. موش ها دیگه پیشرفته شده بودند و از کم و کیف دام ها اطلاع داشتن . حتی جهت اطلاع با توجه به پیشرفت های جهانی عملن دیگه هیچ نیازی هم به این غذاهای قدیمی و پنیر و .....نداشتن و اینقدر غذاهای آماده و کنسرو و چیزهای دیگه بود که آخر حماقت بود که خودشون رو واسه این چیزها به زحمت یندازن و فقط محض تفنن ممکن بود دست به این کارا بزنن و از اونجا که در عالم موش ها هم همیشه هستن جوونایی که دنبال حادثه و ماجراجویی ، بدون توجه به عواقب کار ، پیدا میشن ، خب بی دلیل نبود که مش عباس این پیشنهاد رو بده.

خلاصه اومدیم و تله ها رو آماده کردیم که پسر کوچیکم اومد و گفت بابا گرسنه ام. من شیردل هم از اونجا که خیلی وقت بود با عیالمان به تفاهم رسیده بودیم و بعضی حتی از رو بغض می گفتند زن ذلیل ، دیدم که هیچ تو خونه نداریم و دادیم از سر مغازه همسایه دو تا پیتزای مشتی و با کلی رنگ و بو و مخلفات سفارش دادیم . پیتزا رو که آوردن پسرم گفت بابا چی می خوای رو تله موش بذاری و من هم گفتم پنیر که پسرم انگار حکایت سهمیه بندی بنزین رو شنیده باشه غش کرد و ریسه رفت که ای بابا ی عقب مونده . این روزها که موشا دیگه پنیر نمی خورن بیا از همین پیتزا براشون بذار که اینا دیگه محل سگ هم به پنیر نمی ذارن . البته خود پیتزا هم پنیر سرخوده.

عجبا که این بچه ها هم خوب ذائقه نسل جدید رو می دونن . و ما هم دل به دریا زدیم و یه تیکه بزرگ پیتزا هم روش . گفتم بابا جان فکر نمی کنی یه نوشیدنی ،نی و چه و چه هم براشون بذارم ؟....و پسرم با ناراحتی اخم هایش را درهم  کرد: که ای بابا فسیل و.....

نیمه های شب بود که با جیغ بنفش حاج خانوم بیدار شدم که می گفت : آی بگیرید داره در میره . و من پرسیم کی ؟  دزد ، دزد

 تازه دوزاریم افتاده بود که تله موشمون بالاخره کار خوش رو کرده و برم سراغش....

ولی چشمتون روز بد نبینه ما رسیدیم و دیدم دو سه تا موش لاغر مردنی و خوش سرو لباس شنگول، دماشون رو گذاشتن تو تله موش و هیمن جوری داره میرقصن و پایکوبی میکنن....

تازه بعد از کلی مکافات فهمیدم که اینا دیگه پیتزا هم نمی خورند و حالا چندتایی با بروبچ زدن تو کار ایکس و شیشه.......

 

                                           *******************

                                                                    

داشتم نامه ای از احمد آقا سحرخیز ( بامداد) رو می خوندم که نوشته بود واسه داش بهزاد خواجات تو روزگار جوونی و جاهلی....

احمد آقا نوشته است :

"صداي شعررادر لحن شما مي‌شنوم‌ که ‌براي دل ‌خود زمزمه‌ مي‌کند. مي‌گويم براي دل‌ خود، چون مرا که ‌گوش تيز کرده‌ام به‌جد نمي‌گيرد حال آنکه اگر ترانه یی می خوانید بناچار برآنید که شنونده یی مشتاق شکار کنید.آخر نه مگر نوشته اید دفتری فراهم دارید و ناشری می جویید؟ صدای جویبار که بی هدف نیست:تشنه را صلا می دهد،پس باید صریح تر بود.باید زمزمه ی زیر لبی را به سرودی روشن مبدل کرد . باید کنار کهکشان ایستاد و صدا برداشت تا شنونده بتواند خنیاگرجانش را بشناسد و انتخابش کند...."

با خودم گفتم بابا این الف. بامداد هم که آخر عمری یه چیزیش می شد . تو مال همون دوران چپق و درشکه و چه وچه هستی ...حالا این حرفا دیگه خریدار نداره و بیا بریم جشنواره رو ببین که همین جور سبد سبد غزل های" ماست پدرنیسم" و این چیزا داره . وقتی داشتی غزلیات حافظ رو می خوندی و نشسته بودی توی خونه خرابت تو دهکده و از درد پا می نالیدی چه می دونستی که ما اینجا در کار جدیدترش هستیم. و دقیقن این کار رو انجام دادیم که شاعر می فرمود " گر تو بهتر می زنی بستان بزن" و ما زدیم  برا رو کم کنی و اون هم چه زدنی.  و این تشتی رو که مال ننه خدا بیامرز ما بود و یواشکی اونو ور داشتیم، تا بیاد بخوره زمین ( چند صد سال دیگه) می بینید که چه محشری به پا می کنه و حتی مطمئنم توی ده بغلی هم مش عباس کلی سفارش برامون میگیره واسه روضه خونی و شعر خونی و این قضایا...

فقط تنها چیزی که هست اینه که ترجمه این شعرا به تمام زبون های دنیا یه خورده سخته..و یاد یه چیستان افتادم که یه دفعه مهرداد فلاح نوشته بود که چرا ادبیات ما جهانی نمیشه؟ و احتمالن این چیستان از همین مشکل ساده ریشه گرفته بود!!!!.

 

 

و نکته ای دیگر: شدنی ست آیا نو شود چیزی ،قیافه اش ولی نو نشود ؟ می شود ؟! (فرهاد ملاح)

 

حالا کاری نداریم که یه جمله زشت رو "میشه یه چیزی نو بشه ولی قیافه ش نو نشه" رو ملاح اینجور ترجمه کرده ، زیبا و دلنشین و خدا.......

 

حالا تو هی واسه خودت و شاسخین پخ پخ کن . ما که ککمون هم نمی گزه !!!

جدن به این میگن مرد مبارزه و آخر آخر اعتماد به نفس..البته یه عده هم که چشم ندارن موفقیت مردم رو ببینن میگن !!!

حالا بگذریم .ولی چه کنیم که اینکاره نیستیم که بدونیم گیرنده ها رو کدوم وری بچرخونیم . به خدا محتاجیم و به دعا و شفا..

 

ولی من می گم این یعنی عزت نفس تو بگو نه.....

 

....امروز كه دارم این خزعبلات را می نویسم بخشی از نوشته هایم به دست آمده و بخش عظیمی را هم فراموش كرده ام. امروز فقط یك سؤال مسخره توی مغزم راه می رود: چرا به خاطر ادبیات همه چیز را رها كرده ای؟ آیا می ارزد؟ این روزها بدجور كم آورده ام، دلم می خواهد فقط یک ادم معمولی باشم .مهدی موسوی بودن فقط از دور قشنگ است!

اینجا خانه ای تاریک است و " عقلی که بدجور عذابم می دهد" . 

 از کتاب " الهذیان فی اوضاع پریشان" تالیف سید مهدی موسوی

                                                                                                                                                                                          

 بابا دنیای معرفت بی خیال . چرا این همه عذاب ؟ به خدا میرم بالای یه کوه خودمو می ندازم پایین که دیگه چیزی نشنوم.

 

 

خیلی ها دوست دارند بدانند كه راز موفقیت من چیست؟! كه این مرد سی و یك ساله چگونه توانسته تا همینجا (كه مشخصا جای چندان بالایی نبوده و خیلی هم مزخرف است!!) برسد؟! مطمئنا هوش بالا و پشتكار من در این قضیه بی‌تأثیر نبوده، حتی زمان مناسبی كه در آن به دنیا آمدم و رشد كردم هم خیلی مهم بوده است اما از آنطرف، من اشتباهات بسیار زیادی را هم در زندگی هنری و شخصی ام مرتكب شده ام.......                                 همان منبع

 

"دیگر نمی توانم شعر بنویسم"!( مهرداد فلاح)

یعنی چه بابا شوخی نکن . این دیگه مملکت و خاک نیست که همین جوری بشه ولش کرد به امان خدا .

بابا تو دیگه کی هستی / دست شیطونو بستی/میون صد تا شاعر/ تو آخر پست مدرنیستی.....

 

 

 

یک سال می شود

با تو دوست شده ام

هر روز رنگ لب هایت عوض می شود !

و من

هنوز نفهمیده ام که چشمهایت چه رنگی اند !     علی حاجیان زاده

 

 

یه احمقی که از دوستای صمیمی من هم بود می گفت بالاخره جای ارتباط کجاست؟ و اگه شعری یا نوشته ای به قصد تکثیر و ترویج توی یه خراب شده ای درج میشه هدف چیه؟

وای که یه ساعت داشتم می خندیدم. این کجاست و چی میگه؟

عزیز دل من شاملو سیخی چنده ؟ حالا بگذریم که گه گداری توی چله تابستون برا وفاتش و یا بیست و یکم آذری برای تولدش سری میزنیم به امامزاده طاهر و شمعی و از این حرفا .(به هر صورت نوشته هاش به پونزده زبون دنیا ترجمه شده و البته با کلی پارتی و...)

 

 

 

 

 

دور می گیرد اتوبوس به عقب !! به عقب!! به عقب !!.....

اتو بان :چاه می شود بی انتها!(شاید یوسفم)

دیگر حال نمیدهد این حمیرای بین راه جمع می کند وروی راننده راسیاه

مثل بلواری که می چرخد هی دور خودش !

تا کسی ها .....گداها ...پرده ی سیاه روی سردرمغازهها!

گا مهای پی درپی در خیابانی که دراز می رودونمی رسد

سگهای پا به زا.....پارس.....پارس....پارس

کا سه پارههای سفال توی پیاده رو خمره پهلوی خمره

   (آی خیام !انگور کدام تاک در این خمره ها خیام ؟)       گل یا پوچ ( ابوالفضل حسنی)
 

من شعر می گویم پس هستم ........ بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد......

 

 

 

 

به گه کشیده مرا و تمام شعر مرا

به گه کشیده مرا او که عاشقش بودم

تمام این همه مدت سوار من بودست

تمام این همه مدت موافقش بودم

عجب کثافت لاشیه احمقی شده است

رئیس حزب چپی که مصدقش بودم         علی بهمنی

فقط یک کلام باید گفت....خفن......خدا.......لامصب ....داغون ماغون....آخرش...

 

 

 

من قطاری دیدم/ پست مدرنیسم می برد /و چه فازی می داد

شوفرش با "اشنو"/ یه وری گاز می داد

و چقد چپ می کرد.

و چه حالی می کرد

پسرک کنج لب دختر ناز

پر می شد حاشیه ی امنیت جاده ، از بیت و غزل

یک نفر پشت سر داور شعر/ شکلک مولوی و ثالث و نیما را داشت

من هر جایی وامونده میون، همه ی قیلوله

عرق کشمش و یک رون سفید

و چقد گفتم لوس

من که مستم ،توی صف اتوبوس

وقتی رفتی به تو گفتم : بوس ، بوس....                  همایون

 

پست مدرن که نباید حتمن سپید یا غرل باشه . خواستم بگم که بعله ...همایونم آره......دمت گرم ...مرامتو ...

 

 

نوشته شده توسط ح. همایون در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 |
 

                 پیانو و پست مدرنیسم                   

 

 

 

زیاد فرقی نمی کنه .... اینم یه قصه ی دیگس مثل بقیه قصه های راست و دروغ.....

از خدا که پنهون نیس از شمام چه پنهون .تو روزای جوونی ،هوس کردم که برم کلاس  پیانو...باور می کنین. از اون موقع که یادم هس دوس داشتم به یکی از این کلاسا برم و با کلاس بشم. چشمتون روز بد نبینه استاد منم یکی بود معرکه . از همه چیز میگفت الا اونچه من به اسم موسیقی شنیده بودم . و همش میگفت که این روش منحصر به فردیه و در آینده گل می کنه....

گذشت و گذشت . مرحوم خان دایی اومده بود خونه که بعله آستینی بالا بزنه و به ریش ما بخنده . اهل موسیقی بود و از زمان حضرت آدم یه عالمه صفحه موسیقی و کاست داشت و همیشه گوش میداد. گفتم دایی یه دقیقه بشین و به این آهنگ گوش بده حتمن میشناسی. و ارگ درب و داغون رو در آووردم شروع کردم به نواختن . اصلن یادم رفت  که دایی داره گوش میده . احساس کردم که بزرگ ترین نوازنده روی زمینم . زیاد هم بیراه نمی گفتم . آخه هر وقت توی محل برو بچه ها رو که البته به عمرشون یه سازدهنی هم ندیده بودن ، ارگ برقی و الکترونیک و مدرن و پیشرفته رو میدیدن کلی به من حال میدادن و ای ول ....دمت ....آخرشی..............

خلاصه تو حالت خلسه بودم که مادرم صدا زد : حمید خدا بگم چیکارت بکنه بازم این نکبتو  روشن  کردی ...   . ...تازه به خودم اومدم. یه نیگاه به دایی و بعدش پرسیدم خب چطور بود دایی ... شناختیش نه ؟... و بیچاره دایی هاج و واج پرسید چی رو شناختم دایی جان ..... دایی آهنگو می گم شناختیش نه؟ و اون گفت نه. یعنی دایی عجیبه تو تا حالا سمفونی 9 بتهوون رو نشنیدی ؟

 

        دایی گفت : سمفونی 9 رو شنیدم اینو که تو می زنی نشنیدم.

 

 

و یادمون نره که ما هنوز با آفتابه میریم قضای حاجت!!!!!!!

میگن تاریخ ادبیات و این مزخرفات . مرتجع عمه ی عزیزته که هنوز با دمبک میرقصه .

اینکه من به عنوان بزرگ ترین شاعر قرن شناخته شده و کسی رو آدم حساب نمی کنم واسه اینه که همه ی این قصه ها رو از حفظم.

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

باری مگر آتش قطبی را بیفروزی

دیشب که بارون اومد

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

کسانی که دارای شخصیت اسلامی و ایرانی هستن هتاکی نمی کنن اگر هم کردند برای خواهر و مادر خودشون

چرا گوش مرا نمی دهد دهان تو اتوبوس بی قواره احمق دودزا

من که برای گوش می گویم که گوش خودم

برایت ارسال میکنم چند جلد کتاب

صدای جیغ،صدای خودم شدم ،دیدم

که توی مرده ی یک شعر تازه پیچیدم

میخواستم که تا یکم دی بایستم

یعنی دو سال و نیم پیاپی بایستم

برگشتم به خودم و از خودم در آمد با شاخ و دم و سمی که ... داشتم خانه تکانی می کردم یا خانه خرابی؟ نمی دانم .

 یا اینکه داشتم خودم را کرده خراب بودم

 

 

آی ماهی سفید ..ماهی تازه ...ماهی نوبر ...ماهی مال مانی...تا نخوری ندانی

 

چه خوبه حالا که آفتابه نیاووردم لااقل سیفون هس. خب هی تو بگو ...این هم خودش از مزایای پیشرفت و تغییره

 

یه زمونی نیما از برو بچه های شمال میخواس که یه حالی به این شعر ما بده که میگن داد . حالا راست و دروغش پای خودشون.ولی یادمه وقتی داشت  واسه عیالش نامه می نوشت خطش کج و کوله نمی شد.

بازم یادش به خیر مرحوم احمد کسروی می گفت که واسه اینکه ما رو بی هویت کنن از حساس ترین جامون(فکر بد نکنین) که همون زبون ماست شروع کردن و دارن اونو نابود میکنن . چون ملتی که زبون خودش رو هم فراموش کنه دیگه از کجا میخواد شاهنامه رو بخونه و بدونه که رستم کی بود و عرب چه کرد با این فرهنگ و الی آخر....

و تازه بعدش تازه آل احمد رسید سر کوچه که ای داد و بیداد غربی ها آمدند ،کشتند و خوردند و بردند ... و اون چه که احمد خان می ترسید به سرمون اومد ...

 

یه لحظه برگردم به همون کله پاچه فروشی :

آقا، پاچه که مغز را نگاه میکند/ وزبان که میخورم از دهانش سیر/ پیاز/ و چرب نکن /چرب زبان / چه چراغانیست / چله زمستان /

 

و ریدن تمام و کلام به اونچه که یهش می گفتن فارسی و یه  سیفون هم روش که گلاب به روتون اقا خواسته چیزی میل کنه به سلامتی.

و بشینیم دور و ور مستراح که : جانا سخن از زبان ما می گویی . تو کجا بودی تا حالا ...تو که خودت نمره ی بیستی....

و عزیز تازه خلاص شده از تفکر که بایستی یه جوری بالاخره حسش رو نشون بده که تا فکرش رو یا چیز دیگه ای رو بیرون نریزه راحت نمیشه با نگاه عاقل اندر ..... : چقدر زجر کشیدم که / معطر تان کنم / که باید باشد چراغ هدایت تان / روشنی فندک / و جر دهد شاعر خود را / ثانیه یی تا بدانید که در این دنیا چیز هایی هست که شما اصلن متوجه اون نیستین. و من "منی که اینجاست تا با تربیت شما حال کند"

 

بهش گفتم آخه چرا خودت رو این قدر زجر میدی . این همه آدم از تو چه میخوان . مگه باید همه ی مسئولیت به گردن تو باشه . چن کتاب باید چاپ کنی،چن تا شعر ....چن اثر ...آخه بسه مرد ...تو که خودت رو واسه این صنعت داری می کشی ...

دوباره داری کجا میری ؟ بازم ؟ بازم ....بابا این قدر نرو و نیا خسته میشی ....راستی اب هم قطع شده ...

 

خب چه کنم عزیز دل .مجبورم برم... هر کی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه ....آخه اسهال گرفتم شدید.....

نوشته شده توسط ح. همایون در جمعه دوم آذر 1386 |
 

 

 

                ادبیات ، شعر ، کله پاچه و پست مدرنیسم


 

به به ...می بینم که خوش اومدین و صفا دادین کلبه ی این حقیر رو ......بیاین کنار اتیش ،بغل اتیش وآتیش بغل و ازاین حرفا ..........

یک : جناب سید موسی هادی ، محض جد بزرگوارت بذار واسه یه بار هم که شده چار کلوم با هم حرف بزنیم  و بشنویم.  شکر خدا تنها جایی شاید باشه که همه به یه اندازه حق دارن.... البته به جز تو قبرستون که نعمت مرگ به یه اندازه خفت همه مون رو می چسبه ....حالا اگه کسی میخواد فحش بده مثل همایون که جهنم ....البته خودمونیم فحش اگه رکیک نباشه که دیگه فحش نیست ...مثلن کسی بگوید " من دهن شما را مسواک می کنم " ....

دو: جناب آرش عزیز بی وبلاگ و آواره چون من . به خدا من اونی نیستم که تو فکر می کنی . خوب نیگام کن اصلن من قیافم شبیه اون نیست . تازه اگه من اونقدر پست مدرنیست یا سپید دندان و غزلسرا بودم که کتاب چاپ کنم که مشکلی نبود و نمی اومدم اینجا گیر سه پیچ بدم به سید موسی و مش فلاح......

سه :سعید راد بعد از کلی فیلم بازی کردن . بابا دمت گرم . ولی من از همون جهت فهمیدم چیز ی از شعر های شما  که سر در نیاورم از این " بر برکشیدن " که با مرحوم دهخدا و معین هم که صحبت کردم فرمودند که از زمان انوشیروان دادگر تا کنون چنین نشیده اند لفظی که آشنا باشد مرا درون قوطی اسباب بازی حروف سرگردان فارسی  یحتمل از اختراعات شعرای ایرانی باشد باید که می گویند غرل و نو و مدرن و پست مدرن.....

چهار : سرکارعلیه "روی"و جناب همیشگی که همیشه یکی هستین در دوقالب ویا دوقالب ویک روی . خب عزیز دل برادر ما نیز برای فصل کردن این پست مدرن ها امدیم که البت به لحنی که سخن می گوییم هیچ به نتیجه که نخواهیم رسید به کاهدان هم تشریف خواهیم برد ...دزد ناشی.....

پنج : جناب طوبی اگه راست باشه ....بیا با هم بخندیم تا پست مدرنیسم هم به ما بخنده ....

ششم : بازم آقای راد که باید گفت برادر جان در جایی که به قول دیوانه ای " عصا از کور می دزدند " شما چرا ناراحت میشی که کسی مادرش را لکاته خطاب کند . مسئله هنر است و شعر و ادبیات و. ... این که دیگر ناموس نیست که بشود به راحتی از آن گذشت.....

 

 

 

و اما کله پاچه.......

 
جایی خواندم

 

سرنگ ،ناندرلون ،مرد، شیشه ویتامین

تمام دنیاتان ختم می شود به همین!

سکینه خانم من سیم ظرفشویی کو؟!

کجاست جارو برقیت مادمازل ژاکلین             سید هادی موسی

 

 

و باز :

 

مرا از قوطی ِ کبریتی گرفته اند که بی خطر بود . حتمن آن سال باران بود 

و رگباری در پی ِ روییدن به درختان ِ زیادی سیلی زده بود

من حتمن روزی چنگ می کشم و خودم را ازمیان ِ خودم ها جدا میکنم

و حتمن آن روز

تو کنار ِ تیرک ِ چراغ ِ برق

چتری داری و مرا با لذت ِ گرگی اسیر زیر ِ باران تماشا می کنی 

 

    سعید راد

 

 

 

" اگه هنوز به یادم می افته از بارون ..."

(سکوت ،سیگاری که....) نمی کشم ! ممنون !

به خانه برگشتم مثل نامه ی آخر

که اسم خیس فرستنده می چکید از "نون" 

 

زنده نامو ( عزیزان می شناسند مونا زنده دل را....)

 

 

 

دو چشم ، یه بنا گوش ، یه زبون و .....آبگوشتش یادت نداره.......

ای به چشم .

ببین ...

گوشم با شماست..

اب لیمو

نون سنگک

ای به چشم ....با چایی قند پهلو......

 

 

 

و راز شب را ستاره اغاز کرد با پرنده ای که دیگر آشنا نیست پرواز

و ماشینی که خطوط عابر پیاده را رعایت ....

 

 

 

و دیگری

 

" دست هایی که ان سوی خیابان برای خدا حافظی به اهتزاز در آمده است..."    

شاید  بورخس

 

 

 

دو پاچه .....گوشت ....

پیاز.......

 

 

 

و دیگری

 

" خون در موشک می سوزد به سوی کهکشان

و عبور سیاره از درون رگ به سوی قلب

با شیشه ، که سرم را گرم می کند

خماری....

پرواز می کنم

در ته چاه توالت ، به سوی سرنگ....

 

 

 

نوش جان  میشه دو هزار و پانصد تومن.

دستمال کاغذی . صدای زنگ موبایل . یه قرار چرب و چیله ........رو دل نکنی...آبلیمو که نخوردی.....

پول خرد...

چرا مگه چه جوری حساب کردی.....

یه رون ...یه لب ....یه زبون ....یه ......